ابزار لودینگ وبلاگ

|

ابزارهای وبلاگ نویسی

دلنوشته های یک بندرعباسی

دلنوشته های یک بندرعباسی
 
یادتون؟؟؟

م ِ نآدونوم کِ چِطوکآ اسیرِمهرِتو بودُم

تو نآدونی چِطوکآ وآ چَنگِ عشقِ م ِکفتی

تَگُفتَ زیرِ کاهورَم وآ نون و مَهوه اَت اَسآزوم

چ ِبو ک ِجونُ خو توم دآ ولی نَهُوندی و رفتی

بله عزیزِِهمیشه ام...

[ شنبه بیست و هشتم مرداد 1391 ] [ 15:19 ] [ آرش ]

باز هم یک مصیبت دیگر . . .


http://s3.picofile.com/file/7466753010/%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D8%AA_%D8%A8_%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86.jpg


داغ بفرست خدا،ما همه عادت داریم

ما به خون و غم و فریاد عنایت داریم

روزها می گذرد، فاجعه ها می آیند

ما به ایران پر از فاجعه عادت داریم

(الهه ملک محمدی)

[ یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391 ] [ 13:10 ] [ آرش ]
فروغ‌الزمان فرخزاد در  ۸ دی ۱۳۱۳درتهران دیده به جهان گشود و-در۲۴ بهمن ۱۳۴۵درطی یک سانحه رانندگی در سن۳۲سالگی از دنیا رفت.

فروغ اشعار خودش و متاثر از اشعار نیما میدونه و درکتابش درباره نیما اینگونه می نویسه:

نیما برای من آغاز بود.میدانید نیما شاعری بود که من در شعرش برای اولین بار یک فضای فکری دیدمدیدم که با یک آدم طرف هستم نه یک مشت احساسات سطحی وهدف های مبتذل روزانه... سادگی او مرا شگفت زده می کرد.بخصوص وقتی که درپشت این سادگی ناگهانی.باتمام         پیچیدگی هاوپرسش های زندگی برخورد میکردم.درسادگی او سادگی سادگی خودم راکشف کردم

ازآثار این شاعر

  • ۱۳۳۱ - اسیر، شامل ۴۳ شعر
  • ۱۳۳۵ - دیوار، شامل ۲۵ قطعه شعر
  • ۱۳۳۶ - عصیان، شامل ۱۷ شعر
  • ۱۳۴۱ - تولدی دیگر، شامل ۳۵ شعر
  • ۱۳۴۲ - ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، شامل ۷ شعر

    دراینجا می خوام کتاب "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد"فروغ فرخزاد رو برای دانلود بذارم

    شعری که در این کتاب منو بسیار مجذوب خودش کرد  "کسی که مثل هیچ کس نیست"بود              

    من خواب ديده ام که کسي ميآيد

    من خواب يک ستاره ي قرمز ديده‌ام

    و پلک چشمم هي ميپرد

    و کفشهايم هي جفت ميشوند

    و کور شوم

    اگر دروغ بگويم

    من خواب آن ستاره ي قرمز را

    وقتي که خواب نبودم ديده ام

    کسي ميآيد

    کسي ميآيد

    کسي ديگر

    کسي بهتر

    کسي که مثل هيچکس نيست، مثل پدر نيست ، مثل انسي

    نيست ، مثل يحيي نيست ، مثل مادر نيست

    و مثل آن کسي است که بايد باشد

    و قدش از درختهاي خانه ي معمار هم بلندتر است

    و صورتش از صورت امام زمان هم روشنتر

    و از برادر سيدجواد هم

    که رفته است و رخت پاسباني پوشيده است نميترسد

    و از خود سيدجواد هم که تمام اتاقهاي منزل ما مال اوست نميترسد

             "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد"

     


    دوستان برای دانلود کتاب بر روی عکس کتاب کلیک کنید

  • [ یکشنبه پانزدهم مرداد 1391 ] [ 15:21 ] [ آرش ]
    • از امروز تصمیم دارم هر چند وقت یکبار یک کتاب الکترونیکی برای دانلود براتون بذارم به نظرم این کار برای کاربرای هرچند محدود این وبلاگ مفیدتر باشه
    • فقط خواهشم اینه که بعداز مطالعه ی کتاب ها نظراتتون وبنویسین تا این طریق بتونیم مبادله ی اطلاعات کنیم و ...

    برای شروع کتاب آموزش وزن به زبان ساده از دکتر سیدمهدی موسوی رو براتون میذارم

    این کتاب زبانی ساده وقابل فهم داره و برای عزیزانی که به شعر علاقه دارن میتونه بسیارمفیدباشه

    دوستان برای دانلود کتاب بر روی عکس کتاب کلیک کنید

    [ یکشنبه پانزدهم مرداد 1391 ] [ 0:32 ] [ آرش ]

    شاید به گوسفندبودن خو کردم اماگاهی ناخواسته دوباره بیدار می شم 

    این کار ازجمله کارهای تاثیرگذار روی من بود

    "گواهیِ فوت"

    این ترانه گواهیِ فوته، شاعرِ متن پیشِ رو مُرده
    بسکه هِی خواب دیده بیداره، بسکه رؤیاشو بالا آورده

    این شبیه دعای قبل از مرگ، این شروع یه اختتامیه‌س
    شکل آژیرِ قرمزه حرفام، تف به تسلیم، تف به آتش‌بس

    ایدز داره فرشته‌ی الهام، تن واژه کزاز می‌گیره
    یه سگِ هار توی لپ تاپه، دستای شعرو گاز می گیره

    روی مغزم اسید پاشیدن، نفسای مسیح بو می‌ده
    دیگه هر حرفِ با پدر مادر، مزه‌ی شاشِ بازجو می‌ده

    تنها هورا کشیدن آزاده! هایل هیتلر! هیتلرِ قدیس!
    زنده‌باد وعده‌های توخالی! زنده‌باد کیک! زنده باد ساندیس!

    کانگوروها تو کیسه شون گرگه، مامِ میهن سزارین می‌شه
    سوسکا به ریش کافکا می‌خندن، دختری هفت ساله زن می‌شه

    من به زخمام دخیل می بندم، باورم نیست که زمین صافه
    مرده‌شورم نمی‌بره دیگه، پاپ بی‌خود خداشو می‌لافه

    آرزوهامو ارث می‌ذارم، واسه نسلی که شاملو خونده
    یه کلیسا نشون بده که تنِ صدتا گالیله رو نسوزونده

    گول این چشم منجمد رو نخور! دستای من هنوز هم مُشتن
    خوش خیالن اونا که فکر کردن با قپانی ترانه‌مو کشتن

    برای مرگِ اون که با لبخند کتکم می‌زنه عزادارم
    من هنوزم به مرگ مشکوکم، من هنوزم تو گور بیدارم

    [ شنبه چهاردهم مرداد 1391 ] [ 15:55 ] [ آرش ]

    اُی مثبت

    پُک به پُک ابر می‌شه اقیانوس، ماهِ خرداد، تیرِ توی دلم
    چن شبه دولا دولا می‌رم با شترِ زردِ پاکتِ کَمِلم

    عرقِ کشمشِ سه‌تقطیره، پیش بطریم فقط یه گیلاسه
    حال و روزم شده یه فیلمفارسی، کافه کم داره با یه رقاصه

    جای خالیت سیاه‌چاله شده، همه‌ی زنده‌گیمو ‌بلعیده
    عینکِ «کافکا» روی چشمامه، همه‌چی مزه‌ی لجن می‌ده

    بعدِ تو شهر شکلِ کابوسه، کلِ تهران برام اوین می‌شه
    اگه بازم نیای همین خونه، شکلِ حمامِ سرخِ فین می‌شه

     

    برای دیدن متن کامل این شعربر روی ادامه مطلب کلیک کنید


    ادامه مطلب
    [ شنبه چهاردهم مرداد 1391 ] [ 15:41 ] [ آرش ]

    این روزها نانواهم جوش ـ شیرین میزند...بیچاره فرهاد...!

    [ شنبه چهاردهم مرداد 1391 ] [ 14:49 ] [ آرش ]
    ای کاش نفسم بودی...حتی نفس ـ آخر

    حتی اگه با یادت تنها بزنم پرپر

    با اینکه ازت دورم...با اینکه یخی سردی!

    تبریک بهت می گم وابسته ترم کردی

    هرگوشه به یاد تو هرلحظه تلف می شم

    دل بسته ی چشماتم...دل بسته ترم می شم

    عطرتوهنوز اینجاست رو دست چپ و شونم

    این جمله رو هی میگم:من...بی تو نمی تونم

    همش به تو می فکرم وقتی که هو سرده!!!

    کی دستش و می گیره؟!کی اون و بغل کرده؟!

    حتی اگه تقدریره این بی تو خدایی ها

    این فاصله ی شوم و خط میزنم از فردا

    ای کاش نفسم بودی تا بی تو نمی موندم

    این شعرو برات از دور باغصه نمی خوندم

    "ارش"

    [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 11:19 ] [ آرش ]
    چه خوبه تو تشنج هام تو دستامو که می گیری

    چشات تر میشه و میگی: بگو عشقم نمی میری!

    چرا دستات یخ کرده؟!چرا بی وقفه می لرزی؟!

    بگو عشقم بگوشاید از این دیونه می ترسی!

    بگو تنهام نمی ذاری!بگو خوبی بگو دیگه!

    چشات و وا کن و بازم نگا کن عشقت و دیگه

    چشات و وا بکن عمرم بگو بازم دوسم داری

    من ار تنهایی می ترسم!بگوتنهام نمیذاری!!!

    بگوتنهام نمیذاری

    "آرش"

     

    [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 11:6 ] [ آرش ]

    قرارمان فصل انگور........شراب که شدم بیا
    تو جام بیاور.........من جان!!!

    (شاعر رحمان عباسی)

    [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 10:55 ] [ آرش ]

    دارد صدایت می زنم... بشنو صدایم را !!

    بیرون بکش از زندگی و مرگ! پایم را

    داری کنار شوهرت از بغض می میری

    شب ها که از درد تو می گیرم ... کجایم را

    هر بوسه ات یک قسمت از کابوس هایم شد

    از ابتدا معلوم بودم ... انتهایم را !!

    در هر خیابان گریه کردم ...گریه من را کرد

    شاید ببیند شوهر تو ... اشک هایم را

    هیچم! ولی دارم عزیزم «هیچ» را از تو

    مستی م از نوشابه ی مشکی ست یا از تو؟

     

    برای دیدن متن کامل این شعربر روی ادامه مطلب کلیک کنید


    ادامه مطلب
    [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 14:1 ] [ آرش ]
    به لحظه لحظه ی دوریت، سوختن در تب
    کبودی لبم از فکر بوسه ات هر شب

    به انتخاب دو تا عاشقانه از سعدی
    به شوق دیدن تو در «دوشنبه»ی بعدی

     

     

    دوستان برای خواندن کامل این شعر بر روی ادامه مطلب کلیک کنید 


    ادامه مطلب
    [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 13:55 ] [ آرش ]
    زنی که در بغلت بودم و حواسم نیست
    به شکل هیچ کسی را که می شناسم نیست

    شبیه رابطه ای نصفه... خسته ام، سردم
    بدون تو به کدامین شروع برگردم؟!

     

    برای خواندن کامل این شعر به ادامه مطلب بروید


    ادامه مطلب
    [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 13:52 ] [ آرش ]

    خون می جهد از گردنت با عشق و بی رحمی

    در من دراکولای غمگینی ست… می فهمی؟!

    خون می خورم از آن کبودی ها که دیگر نیست

    در می روم این خانه را… هرچند که در نیست!

    عکس کسی افتاده ام در حوض نقاشی

    محبوب من! گه می خوری مال کسی باشی

    گه می خوری با او بخندی توی مهمانی

    می خواهمت بدجور و تو بدجور می دانی

    هذیان گرفته بالشم بس که تبم بالاست

    این زوزه های آخرین نسل ِ دراکولاست

    از بین خواهد رفت امّا نه به زودی ها!

    از گردن و آینده ات جای کبودی ها

    حل می شوم در استکان قرص ها، در سم

    محبوب من! خیلی از این کابوس می ترسم!

    زل می زنم با گریه در لیوان آبی که…

    حل می شوم توی سؤال بی جوابی که…

    می ترسم از این آسمان که تار خواهد شد

    از پنجره که عاقبت دیوار خواهد شد

    از دست های تو به دُور گردن این مرد

    که آخر قصّه طناب ِ دار خواهد شد!

    از خون تو پاشیده بر آینده ای نزدیک

    از عشق ما که سوژه ی اخبار خواهد شد!

    می چسبمت مثل ِ لب سیگار در مستی

    ثابت بکن: هستم که من ثابت کنم: هستی

    سرگیجه دارم مثل کابوس زمین خوردن

    روزی هزاران بار مردن! واقعا مردن!!

    بعد از تو الکل خورد من را… مست خوابیدم…

    بعد از تو با هر کس که بود و هست خوابیدم!

    بعد از تو لای زخم هایم استخوان کردم

    با هر که می شد هر چه می شد امتحان کردم!

    خاموش کردم توی لیوانت خدایم را

    شب ها بغل کردم به تو همجنس هایم را

    رنگین کمان کوچکی بر روی انگشتم

    در اوّلین بوسه، خودم را و تو را کشتم

    هی گریه می کردم به آن مردی که زن بودم

    شب ها دراکولای غمگینی که من بودم!

    و عشق، یک بیماری ِ بدخیم ِ روحی بود

    تنهایی ام محکوم به سـ-کس گروهی بود

    سیگار با مشروب با طعم هماغوشی

    یعنی فراموشی… فراموشی… فراموشی…

    تنهایی ِ در جمع، در تن های تنهایی

    با گریه و صابون و خون و تو، خودارضایی

    دلخسته از گنجشک ها و حوض نقاشی

    رنگ سفیدت را به روی بوم می پاشی!

    لیوان بعدی: قرص های حل شده در سم

    باور بکن از هیچ چی دیگر نمی ترسم

    پشت ِ سیاهی های دنیامان سیاهی بود

    معشوقه ام بودی و هستی و… نخواهی بود

    [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 13:40 ] [ آرش ]

    نه عاشق من بود و مرا عاشق کرد

    نه آینه شد… و پای هیچم دق کرد

    تنها شب نصفه کاره ی مردی بود

    در زیر پتوی نازکی هق هق کرد

                       ■

    خورشید مردّد است، کمرنگ شده

    هر چیز که دست می زنم سنگ شده

    انگار که حال و روز دنیا خوش نیست

    شاید که دلت برای من تنگ شده

                    ■

    می گفت که با سایه ی خود در جنگم

    می خواست که ثابت بکند از سنگم

    از سنگم و سنگ ها مرا می فهمند

    دلتنگم، از دوری تو دلتنگم

                   ■

     

     

    [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 13:35 ] [ آرش ]
    و من خلاصه ی مردی که در تو پیداشد!

    ووعقل من که وجودش به کلی حاشا شد

    وعشق بازی من با خیال هر شب تو

    وپچ پچ درگوشیم راس ساعت دو

    وگریه در وسط شعرخاطرات فروغ

    و دوست دآ.ر.م زیبای تو به دروغ!

    و مغزمن که گریپاژ کرد روی واژه ی "ه"

    و مادرت که صدات کرد و رفتی! زهر......ه

    "آرش"

    [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 13:24 ] [ آرش ]
    نخستین گردهم آیی شب ترانه به مناسبت تاسیس انجمن ترانه بندرعباس در فرهنگسرای طوبی برگزار شد

    این مراسم که قراربود راس ساعت 18:30برگزار شود با35دقیقه تاخیر درساعت 19:5دقیقه آغازبه کارکرد

    که با استقبال با شکوه مردم هنردوست بندرعباس مواجه گردید

    لازم به ذکراست  در این مراسم  خوانندگان هرمزگانی از جمله

    محمد محترم پناه،اسحاق احمدی،محسن آزاد بخش حضور داشته  و به صورت زنده ترانه های خود را اجرا کردند

    و بچه های انجمن ترانه نیز ترانه های خود را برای حاضرین خواندند

     عکس از:آرش

    برای دیدن عکس ها روی لینک مورد نظر کلیک کنید

    احرای ترانه تورگ توسط محمدمحترم پناه

    ترانه خوانی توسط بچه های انجمن ترانه

    اجرای ترانه رکیه توسط اسحاق احمدی ترانه این کار از عادل حسین پور از بچه های انجمن ترانه سروده شده

    ترانه خوانی توسط بچه های انجمن ترانه

    اجرای ترانه دلم شوا توسط محسن آزادبخش با شعری ار ابراهیم منصفی

    [ شنبه بیست و یکم اسفند 1389 ] [ 10:42 ] [ آرش ]
    به  قول شاملو هنرمند صداي بيدار جامعه و يك شيپور براي فرياد دردهاي مردم  اون جامعه است هنرمندان شهرمن كه همش به فكر فروش بليط كنسرت و كشوندن ملت به پشت گيشه هاي بليت فروشي كنسرت هاشون هستن

    حالا به هر شكلي،وقتي كلامت،حرفت،شعرت،با اونچه كه داره بر من ميگذره هيچ سنخيتي نداره

     چاره ي ديگه اي نداريد كه مردم و با وعده ي (اي دي اس ال 2 )هديه دادن به گيشه بكشونيد كه اين ابتذال موسيقي است

    آقاي هنرمند درد امروز نسل من  اين نيست كه دكمه ي چپ آستين فلاني كفت!!!

     هنرمند عزيز اگه ميخوني از درد جامع ات بخون از مشكلات مردمت،

    حتي اگه فكر مي كني واست خطر داره و دردسر سازخواهد بود بخدا نخوني ملت بيشتر قبولت دارن.

    نخون،ولي لطفاً موسيقي رو به ابتذال نكش

    [ سه شنبه دهم اسفند 1389 ] [ 11:49 ] [ آرش ]

    پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:" قیمتت چنده خوشگله؟"
    سواره از کنارت گذشتم، گفتی:" برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"
    ‏------------
    در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
    در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود
    ‏------------
    زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
    در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من
    در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
    ‏------------
    در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند
    گفتی:"زهرمار!"
    در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود
    ‏------------
    در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم
    نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی
    ‏------------
    من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی
    مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!
    ‏------------
    تو ازدواج نكردي و به من گفتي زن گرفتن حماقت است
    من ازدواج نكردم و به من گفتي ترشيده ام
    ‏------------
    عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
    عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد

    ‏ ------------
    من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ
    من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای مهندس آقای دکتر
    ‏------------
    وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
    و وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است
    ‏============
    مردی به من نشان بده تا "روز مرد" را به او تبریک بگویم!
    و آخرش اینکه با همه ظلمهائی که در حق من کردی ؛ من صدات زدم : آهای هموطن
    [ شنبه هفتم اسفند 1389 ] [ 15:55 ] [ آرش ]
    ”از شیطان پوزش می‌طلبیم٬ نباید فراموش کنیم که ما فقط یک طرف داستان را شنیده‌ایم؛

    چون تمام کتابها را خدا نوشته است.

    " ساموئل باتلر "

    [ شنبه هفتم اسفند 1389 ] [ 15:41 ] [ آرش ]

    هنوز جواب این سوال رو پیدا نکردم...آقا گاو مش حسن که نه شیر داره نه پستون چطور شیرشو بردن هندسون؟ 

    [ شنبه هفتم اسفند 1389 ] [ 15:40 ] [ آرش ]
    .: Weblog Themes By Iran Skin :.

    درباره وبلاگ

    سلام به همه دوستان آرش هستم اميدوارم مطالب وبلاگ بدردتون بخوره
    امکانات وب






    تماس با ما Online User